على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )

3994

فرهنگ نفيسى ( فارسى )

كه از آن فقط معنى اطلاق بدون تعيين مستفاد مىگردد مانند « در خرابات مغان نيست چو من شيدايى » كه مراد مطلق شيدا مىباشد . چهارم ياى تخصيص : مانند « ساز آباد خدايا دل ويرانى را » يعنى خداوندا مخصوصا دل ويران را آباد گردان . پنجم ياى شرط و جزا : كه گاهى بعد از شرط و جزا هر دو آيد مانند : « گر امروز بودى خداوند جاه * نكردى خود از كبر بر وى نگاه » . ششم ياى تمنا : كه در مقام حسرت در آخر فعل ماضى ملحق مىسازند مانند چه بودى اگر چنين شدى . هفتم ياى استمرار : كه در آخر صيغه ماضى در آورند و دلالت بر استمرار صدور فعل مىكند مانند فلان هر روز نزد من آمدى . هشتم ياى اضافه : كه در ميان مضاف و مضاف اليه واقع شود درصورتىكه حرف آخر مضاف الف و يا واو باشد مانند خداى شما و بناى شهر و روى فلان . نهم ياى تعظيم : مانند : « ببرد دل ز كفم دوش مجلس آرايى * سهى قدى سمن اندام ماه سيمايى » دهم ياى تحقير : مانند : « يار دارد سر صيد دل حافظ ياران * شاهبازى به شكار مگسى مىآيد » كه ياى شاهبازى براى تعظيم و ياى مگسى براى تحقيرست . يازدهم ياى زائد : يعنى يايى كه اگر آن را حذف كنند تغييرى در معنى لفظ حاصل نشود مانند بگشاى و بگشا . دوازدهم ياى منقلب از الف : ساكن ما قبل آخر كلمه مانند اعتماد و اعتميد و كتاب و كتيب كه الف ساكن را بياى مجهول بدل كرده‌اند . در زبان فارسى حرف يا گاه بالف بدل شود مانند يرمغان و ارمغان و گاه بلام مانند ناى و نال بمعنى نى و گاه بها مانند شايگان و شاهگان . ى ( y ) ع . حرفى است از حروف هجا و از حروف زيادات و از حروف مد و لين مىباشد و گاه كنايه از متكلم مجرور واقع مىشود خواه مذكر بود و يا مؤنث مانند ثوبى و غلامى و درين صورت هم ساكن تلفظ مىگردد و هم مفتوح و در ندا ممكن است حذف آن چنان كه مىگويند : يا قوم و يا عباد بكسر ميم و دال يعنى اى قوم من و اى بندگان من و هرگاه بعد از الف واقع گردد آن را فتحه مىدهند مانند عصاى و رحاى و هم‌چنين است هرگاه بعد از ياى جمع واقع شود كقوله تعالى : وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ . و گاه ى كنايه از متكلم منصوب واقع مىگردد و درين صورت نونى قبل از آن زياد مىكنند كه آن را نون وقايه مىگويند . مانند ضربنى زيد : زد من را زيد اگرچه اين نون در جاهاى مخصوص در متكلم مجرور هم درمىآيد از قبيل منى و عنى و لدنى . و قسمى ديگر از ى ياء تانيث است مانند افعلى و حبلى و عطشى و ذكرى و ياء تثنيه مانند رجلين و ياء جمع رجلين و ياء تصغير مانند رجيل . و در زبان تازى گاه ى بدل از واو مىباشد مانند ميزان و غازى و ادلى كه جمع دلو بود و قيام و حياض و ثياب و سيد و جز آن . و بدل از همزه مانند ذيب و ذئب و از حرف مضاعف مانند امليت و امللت و قصيت و قصصت و تظنيت و تظننت . و بدل از نون : مانند اناسى و اناسين و دينار و دنار . و بدل از عين : مانند ضفادى و ضفادع . و بدل از با : مانند ثعالى و ثعالب . و بدل از سين : مانند خامى و خامس . و از ثاء مانند ثالى و ثالث . و بدل از جيم : مانند شيرة و شجرة . و بدل از ميم : مانند ايما و اما . يا ( y ) پ . كلمه‌ايست كه در ترديد استعمال مىكنند مانند يا با من باش و يا با او و بمعنى خواه و گرنه نيز مىآيد . و يا بخت يا تخت : يعنى خدايا بخت بده و گرنه تخت كه مراد تخت غسال است و كنايه از مرك . يا ( y ) ع . حرفى است موضوع براى ندا بمعنى اى . يا ( y ) ا . ع . شير باقى ماندهء در پستان زن . ج : يايات . ياء ( y ' ) ا . پ . مأخوذ از تازى - گوشهء كمان . يأاءى ( ya ' 'i ) ع . ج . يؤيؤ . ياب ( y b ) ا . ص . پ . روى و سيما و صورت . و نابود و ضايع و فانى و بىفايده و بيهوده و هرزه و ناچيز و بىثمر و بىحاصل و بىسود . ياب ( y b ) پ . ح م . يابيدن . ص . يابنده و پيداكننده مانند بارياب يعنى كسى كه اذن دخول در دربار پادشاهى حاصل كرده و مىتواند بحضور برود . و راه‌ياب : پيدا كننده راه . و راه‌ياب شدن : پيدا كردن راه . و كام‌ياب : آنكه آرزوى خود را دريافته است . و نيك‌بخت و سعادتمند . و ناياب : چيزى كه يافت نشود . يابا ( y b ) ص . پ . يابنده . يابان ( y b n ) ا . پ . دشت و بيابان و صحرا . و موضع شهر . يابانى ( y b ni ) ص . پ . وحشى و دشتى . يابر ( y ber ) ا . ب . عوض و پاداش . و سيورغال و دهى كه پادشاه براى وجه معيشت به كسى مىدهد . يابس ( y bes ) ص . ع . خشك ج : يبس . يابس مزاج ( y bes - mez j )